تماس با ما درباره ما پرسش و پاسخ نقشه سايت آرشيو اخبار نمای اصلی
 
 
 
 
لطایف قرآنی 1
دوشنبه 7 بهمن 1392  ساعت: 15:27

یکی از راه های ایجاد تنوع وجذابیت در کلاس درس قرآن ، استفاده مناسب ازمطالب جالب مخصوصاً لطیفه های شاد و آموزنده است.ضمن دعوت برای مطالعه این صفحه،شماهم لطایف جالب خودتان رابرای ماارسال نمایید.

                                                          لطایف قرآنی

اطمینان قلبی

همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیده‌ای که حضرت ابراهیم علیه‌السلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاورده‌ای) و ابراهیم علیه‌السلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیَطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد.)

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیده‌ای که می‌فرماید : قُل لَن یَنفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را می‌خواهم نه چیز دیگری را!!

مسافر آخرت

به شخصی که روزه نمی‌گرفت، گفتند : چرا روزه نمی‌گیری؟ گفت مگر قرآن را نخوانده‌ای که می‌گوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِدة مِن ایَّامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی می‌روم. بنابراین نمی‌توانم روزه بگیرم!

انجیر

اعرابی نزد مردی که انجیر می‌خورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن می‌دانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت. اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!

پیامبر دروغی

شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا می‌کنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیه‌ای از قرآن بر نبوت تو دلالت می‌کند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح

دلیل ترک نماز

فردی نماز نمی‌خواند ، به او گفتند: چرا نماز نمی‌خوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمی‌خوانید؟ قرآن می‌فرماید: لا تقرَبو الصَّلاة ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاةَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.

منابع

1.       نشریه قرآنی بشارت/ج 13 و 41

منفعت چوب

شخصی در نماز جماعت حاضر شد. شنید که امام جماعت این آیه شریفه را می خواند: «بادیه نشینان عرب کفر و نفاقشان شدیدتر است» (سوره توبه _97)


·         مرد چوبی برداشت و بر سر امام جماعت زد و از مسجد بیرون رفت. روز دیگر که به نماز جماعت آمد شنید که امام جماعت این آیه را می‌خواند: «گروهی از عربهای بادیه نشین به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند» (سوره توبه _99)

·         مرد گفت: ای امام معلوم است که چوب در تو اثر کرده است!(1)

پاسخ کوبنده

اسکافی از دبیران سامانیان بود و در دیوان رسایل نوح بن منصور دبیر بود و چون قدر او را ندانستند به نزد الپتکین رفت که او را گرامی داشت. سپس بین نوح و الپتکین جدایی پیش آمد و نوح نامه‌ای آتشین و پر از وعید و تهدید برای الپتکین نوشت.

چون این نامه به الپتکین رسید بسیار آزرده شد و از اسکافی خواست که در پاسخ سنگ تمام گذارد. اسکافی بالبداهه جواب نوح را اینگونه داد: «به‌نام خداوند بخشنده مهربان. باز قوم گفتند: ای نوح تو با ما جدل و گفتگو بسیار کردی اکنون اگر راست می‌گویی سخن کوتاه کن و بر ما وعده عذابی که دادی بیار» (سوره هود _32)(2)

دزد ناشی

عربی موسی نام صبحگاهی در باغچه مسجد وضو می‌ساخت کیسه زری یافت آنرا بدست گرفته به مسجد رفت که عقب امام نماز گذارد. همین که امام جماعت به نماز ایستاد اتفاقا این آیه را خواند: «اینک بازگو چه در دست راست داری یا موسی» (سوره طه _17)


·         عرب گفت: به خدا قسم که تو ساحری. کیسه را مقابل محراب انداخته و فرار کرد که مبادا او را به تهمت دزدی بگیرند.(3)

دیوانه عاقل

در اصفهان مجنونی بود. روزی داخل مجلس امیر گردید و در حضور امیر یک طبق شیرینی بود. مجنون دید و گفت: ای امیر این چه چیزی است؟ امیر دستور داد یک عدد لوز به او دادند.
چون خورد گفت: ای امیر خدای متعال در قرآن میفرماید: «نخست دو تن از رسولان را فرستادیم» امیر گفت: لوز دیگری به او دادند.
چون خورد گفت: ای امیر خدای می‌فرماید: «باز رسول سومی برای مدد و نصرت مامور کردیم ...» (سوره یس _14) امیر دستور داد لوز دیگری به او دادند.
چون خورد گفت: خدا می‌فرماید: «فرمود: چهار مرغ بگیر و گوشت آنها بهم آمیز» (سوره بقره _260) امیر لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا می‌فرماید: «... برخی از روی خیال بافی می گویند عده آنها پنج نفر بود ...» (سوره کهف _22) لوز دیگری به او داد.
گفت: خدا می‌فرماید: «اوست خدایی که آسمانها و زمین را در 6 روز آفرید ...» (سوره حدید _4) لوز دیگری به دادند.
مجنون همینطور پشت سر هم آیه ای می خواند و لوزی می گرفت تا اینکه امیر خسته شد و دستور داد لوز را با طبقش پیش مجنون گذاشتند.
مجنون گفت: اگر چنین نمی کردی هر آیینه آن آیه شریفه را می خواندم که می فرماید: «و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا افزون به رسالت فرستادیم» (سوره صافات _147)
امیر گفت: مرحبا عجب مجنونی بودی چه بسیار خوشدل شدم از کلمات تو.(4)

بهره اندک

روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند: مگر سخن خدای متعال را نشنیده‌ای که می‌فرماید: «بگو اگر از مرگ یا کشته شدن فرار کنید، سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت»
ولید گفت: من فقط همان بهره اندک را می خواهم نه چیز دیگر را!(5)

ترس از شکر

شخصی می‌گفت روزی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفتم و چون نزد او نشستم و پرسش احوال او کردم به او گفتم: خدا را شکر کن و حمد او بجای بیاور.

تبسم نمود و گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: «اگر شکر کنید برای شما زیاد می کنم» می‌ترسم که اگر شکر او کنم بر بیماری من بیفزاید.(6)

آیه مناسب قبر

سلطان محمود گوری برای خود ساخت و به یکی از ندیمان گفت: آیه مناسبی از قرآن پیدا کن که بر روی سنگ گورم حک کنیم.
ندیم گفت: «این همان دوزخی است که برای شما وعده دادند» سوره یس _63)(7)

لعنت بر خودت

کودکی در مکتب خانه قرآن می‌خواند و از روی عادت این آیه را تکرار می‌کرد: «لعنت ما تا روز جزا بر تو حتمی و محقق است» (سوره حجر _35)


شخصی شنید و گمان کرد که کودک با اوست پس عصبانی شد و گفت: «لعنت به خودت و پدر و مادرت» کودک در حالی که خیلی متعجب بود گفت: در قرآن چنین نیست آیا من هم بگوییم؟!!(8)

لقب مناسب

یکی از خلفای عباسی که بسیار ظالم و ستمگر بود به یکی از ندیمان خویش گفت: برای من لقبی پیدا کن که پسوند آن اسم (ا...) باشد مثل (المعتصم با...) آن ندیم پس از لحظه‌ای گفت: هیچ لقبی برای تو مناسبتر از (نعوذ با...) نیست!(9)

اذان نماز

موذنی اذان می‌گفت و مردم با عجله و شتاب روی به مسجد می‌نهادند و برای صف نماز جماعت از هم سبقت می‌گرفتند. ظریفی حاضر بود گفت: والله اگر موذن به جای «حی علی الصلاة» می‌گفت (حی علی الزکوة) مردم در فرار از مسجد بر همدیگر سبقت می‌گرفتند!(10)

بخیل زیرک

بخیلی سفارش ساخت کوزه و کاسه‌ای را به کوزه‌گر داد.
کوزه‌گر پرسید: بر روی کوزه‌ات چه بنویسم؟
بخیل گفت: بنویس هرکس از آن بنوشد از من نیست.
کوزه گر پرسید: بر کاسه ات چه بنویسم.
بخیل گفت: بنویس هر کس از آن نخورد از من است.(11)

حافظ فراموشکار

روزی حافظ قرآنی می‌خواست برای مردم از حفظ قرآن بخواند. چون به تلاوت آغاز کرد گفت: (بسم الله الرحمن الرحیم. یس) بقیه را فراموش کرد. از این رو مدتی ساکت ماند.


پس از مدتی یکی از حاضران گفت: اگر (والقرآن الحکیم) را فراموش کرده‌ای (صدق الله العلی العظیم) را که فراموش نکرده‌ای!!(12)

مبابع

1.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

3.       کشکول شیخ محمد منتظری

4.       کشکول شیخ محمد منتظری

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

6.       کشکول شیخ محمد منتظری

7.       کشکول شیخ محمد منتظری

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 38

9.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

10.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

11.    مکاتبه و اندیشه _شماره 12

12.    نشریه قرآنی بشارت _ شماره

پسر حاضر جواب

امیر اسماعیل گیکلی پسر خوانده‌ای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب می‌کرد که چگونه به این زشتی شده است؟


قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پست‌ترین پستات برگردانیدیم.» (سوره تین _4 و 5)


چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (سوره یس _78) قاضی خجل گشت و دیگران از فطانت پسر متعجب شدند.(1)

امان از جاهل

شخصی مهمان یکی از عشایر شد و شب در خانه او خوابید. آن شخص پس از نماز صبح شروع به خواندن قرآن کرد. در آغاز تلاوت قرآن زن صاحبخانه جارویی بدست گرفت و بر سر او کوبید و با بدگویی به وی گفت: مگر در این قبیله کسی مرده است که تو قرآن می‌خوانی؟! شوهر ابتدا زن را ملامت کرد سپس از روی نصیحت به مهمان گفت: ای برادر تو باید اول یقین کنی که واقعا کسی مرده است بعد قرآن بخوانی. نه اینکه مجرد گمان مجلس عزا و ترحیم برقرار کنی!(2)

مهمان زیرک

در بغداد میهمانی به خانه شیخی آمد. شیخ به مرید خود گفت: «به فکر غذا باش» (سوره انسان _8) مرید گفت: «با کمال میل اطاعت می‌کنم» (سوره قیامت _22)


شیخ گفت: «عجله کن» (سوره غاشیه _1)


مرید زین اسب را برداشت تا به بازار برد و بفروشد. از قضا بادی شدید وزیدن گرفت و زین را در شط انداخت. نا امید برگشت. شیخ چون مرید را دست خالی دید گفت: «واقعه و اتفاقی رخ داد؟» (سوره واقعه _1)


مهمان که مردی تیز هوش و زیرک بود فورا دست به دعا برداشت و گفت: «خداوندا روزی ما را از آسمان بفرست» (سوره مائده _114)(3)

قضاوت عجولانه

فردی در میان اجتماعی گفت: من فتنه را دوست دارم و حق را دشمن می‌دارم و آنچه را ندیده‌ام شهادت می‌دهم. عده‌ای گفتند: قتل او واجب است، او را بکشید!


در آن میان حکیمی بود که فرمود: چرا چنین حکم می کنید؟ گفته او مورد قبول و تائید همگان است چون گفته فتنه را دوست می‌دارم یعنی مال و اولاد را دوست دارم چنانچه پروردگار فرموده است: «اِنٌما اموالکم و اولادکم فتنة»


اما گفت که حق را دشمن می دارم یعنی مرگ را دشمن می‌دارم چون مرگ حق است. و اما گفت آنی را که نمی‌بینم شهادت می‌دهم یعنی شهادت به خدای یکتای بی‌نیاز که ندیده‌ام می‌دهم. پس این مرد چیزی جز حقیقت نگفته است و سزاوار مرگ نیست.(4)

حکم لازم الاجرا

در زمان خلافت مامون شخصی خلافی کرد. امر به گرفتاریش شد. او فرار کرد برادرش را به عوض او گرفتند و نزد مامون بردند. مامون به او گفت برادرت را حاضر ساز مگر نه تو را به جای او به قتل خواهم رساند.


آن شخص گفت: ای خلیفه اگر سرباز تو بخواهد مرا بکشد و تو حکمی بفرستی که مرا رها کند آیا آن سریاز مرا آزاد می‌کند یا نه؟


خلیفه جواب داد: آری که رها می کند.


مرد گفت: من نیز حکمی از پادشاهی آورده‌ام که اطاعت او بر تو لازم است که مرا رها سازی.


مامون گفت: آن شخص کیست و آن حکم چیست؟

مرد جواب داد: آن کس خدای تعالی است و آن حکم این آیه است: «و هیچ گناهکاری گناه دیگری را متحمل نمی‌شود» (سوره انعام _164)


مامون متاثر شد و گفت: او را رها کنید که حکمی صحیح آورده است!(5)

سلام بی اعتنایی

مهدی عباسی سومین خلیفه عباسی بود. او پسر منحرفی به نام ابراهیم داشت که نسبت به حضرت علی کینه خاصی می‌ورزید. روزی نزد مامون هفتمین خلیفه عباسی آمد و به او گفت: در خواب علی علیه‌السلام را دیدم که با هم راه می‌رفتیم تا به پلی رسیدیم که او مرا در عبور از پل مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا می‌کنی که امیر بر مردم هستی ولی ما از تو به مقام عمارت و پادشاهی سزاوارتریم. اما او به من پاسخ کامل و رسایی نداد.

·         مامون گفت: آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟

·         ابراهیم گفت: چند بار به من سلام کرد و گفت: سلاما . . . سلاما

·         مامون گفت: او تو را نادانی که قابل پاسخ نیستی معرفی کرده است چرا که قرآن در توصیف بندگان خاص خود می‌فرماید: «بندگان خاص خداوند رحمان ، کسانی هستند که با آرامش و تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامیکه جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند) به آنها سلام می‌گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری از کنار آنان می گذرند.» (سوره فرقان _63)

·         ابراهیم شرمنده شد و گفت: ای کاش این داستان را برای تو بازگو نمی‌کردم.(6)

طفیلی و قرآن

·         از طفیلی پرسیدند: کدام سوره برای تو شگفت انگیز است؟

·         گفت سوره مائده ! «مائده به معنای سفره آراسته از غذاست»

·         پرسیدند: کدام آیه؟

·         گفت: آیه «بگذار آنها بخورند و بهره گیرند» سوره حجر)) _3)

·         گفتند: دیگر کدام آیه؟

·         گفت: آیه «داخل این باغها شوید با سلام و امنیت» (سوره حجر _46)

·         بازهم گفتند: پس از آن کدام آیه را دوست داری؟

·         گفت: «و هیچگاه از آن اخراج نمی گردند» (سوره حجر -48)(7)

قرآن با صدای خروس

ابو حاتم سیستانی از دانشمندان مشهور بصره در قرن سوم هجری بود. او هنگام مسافرت به بغداد وارد مسجدی شد. شخصی از ابو حاتم معنی آیه «قوا أنفسکم و اهلیکم ناراً ؛ خود و افراد خانواده خود را از آتش جهنم حفظ کنید» (سوره تحریم _6) را پرسید. ابو حاتم گفت که (قو) یعنی خود را نگه دارید. آن شخص پرسید مفرد آن چیست؟ او پاسخ داد (قِ ، قیا ، قوا ، قی ، . . . )

مردی در گوشه مسجد نشسته بود. از شنیدن سخنان ابو حاتم و آن شخص ناراحت شد. به سرعت از مسجد بیرون رفت و به قاضی شکایت کرد که گروهی از زنادقه و کفار در مسجد با صدای خروس قرآن می‌خوانند. طولی نکشید که پاسبانان وارد مسجد شدند و ابو حاتم و آن شخص را به حضور قاضی بردند. مردم زیادی برای تماشا و آگاهی از محاکمه و کیفیت اجرای حکم در اطراف دادگاه اجتماع کردند.


قاضی پرسید: قضیه شما چیست؟ هنگامیکه ابو حاتم ماجرای پرسش و پاسخ را برای او توضیح داد قاضی تعجب کرد و گفت: چرا دانشمندی مانند شما در حضور عوام نادان چنین بحث می‌کند؟ سپس به او شفارش کرد که مبادا بی احتیاطی کنید و این موضوع دوباره تکرار شود. آنگاه مردم را پراکنده ساخت. ابو حاتم همان روز از بغدا حرکت کرد و تا پایان عمر به آن شهر باز نگشت.(8)

مبابع

1.       مکاتبه و اندیشه _ شماره 12

2.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

3.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 40

4.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 37

5.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

6.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 14

7.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 13

8.       نشریه قرآنی بشارت _ شماره 35

                                        لطایفی از معصومین

پیرزنان به بهشت نمی‌روند

روزی صفیه عمه حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نزد ایشان آمد و گفت: یا رسول اله دعا کن تا من به بهشت بروم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم به شوخی فرمودند: زنان سالخورده به بهشت نمیروند.


صفیه سخن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم را باور کرد و با حالتی اندوهگین قصد رفتن کرد.


پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: سخنی که گفتم درست است به دلیل ‌اینکه در قیامت پیرزنان ابتدا جوان می‌شوند آنگاه به بهشت می‌روند "و زنان زیبا آنها را در کمال حسن و زیبایی بیافریدیم و آنان را شوهر دوست ، جوان و همسال قرار دادیم" (سوره واقعه _ 34 ، 36)

عاقبت نیکی

روزی حضرت امیرالمومنین علیه‌السلام در میان اصحاب خویش فرمود که من در تمام عمر خودم در حق کسی نه نیکی کرده‌ام نه بدی. یاران گفتند: یا علی ما معنی این سخن را نمی‌دانیم.


حضرت فرمودند: هر کسی در حق کسی نیکی کند در واقع به خود نیکی کرده و هر کس در حق کسی بدی کند سزای ان به خودش باز می‌گردد پس در حق خودش بدی کرده. (سوره زلزال(( _ 809)

آیه نجات بخش

روزی عده‌ای از اشراف و بزرگان خانه ((امام حسن علیه‌السلام مهمان بودند. غلام امام هنگام آوردن ظرف طعام شتاب کرد و همه غذا به زمین ریخت و مقداری از آن روی جامه‌های حضرت پاشید امام خشمگین شد و نزدیک بود که غلام از ترس بیهوش گردد. در این حال غلام آیه‌ای به ذهنش رسید و آن را بر زبان راند که "کسانی که خشم و غضب خود را فرو می‌خورند" (سوره آل عمران _ 134)


امام فرمود: خشم خود را فرو خوردم.


غلام دوباره آیه‌ای خواند: "کسانی که بدی مردم را ببخشند" (سوره آل عمران _ 134)


امام پاسخ فرمود: تو را بخشیدم.


غلام اینبار هم آیه‌ای خواند: "خداوند احسان کنندگان را دوست دارد" (سوره آل عمران _ 134)
امام علیه‌السلام پانصد دینار به غلام بخشید و فرمود برو که تو آزادی.(1)

                                          لطایفی از دانشمندان

نامه دزدی

شخصی نامه‌ای در کمال فصاحت و بلاغت و آراسته به آرایه‌های لفظی و معنوی برای صاحب بن عباد (وزیر دانشمند ایرانی که اولین کسی بود که لقب صاحب داشت و از وزیران دیلمیان بود) نوشت. وقتی صاحب ، نامه را خواند فهمید که اکثر مطالب نامه از نوشته‌های خود اوست که نویسنده با مهارت آنها را در نامه خود جای داده.


پس در جواب خود جای داده


پس در جواب آن شخص این آیه قران را نوشت "این محصول ماست که به سوی خود ما باز گردانده شده" (سوره یوسف _ 65)

جواب قرآنی

یکی از دانشمندان عرب گوید: به وزیر خلیفه شکایت کردم که دشمنان بسیاری دارم و همه برای آزار من دست به یکی کرده‌اند.


وزیر گفت: "دست خدا بالای همه دستهاست" (سوره فتح _ 10)



گفتم: مکر و حیله آنها بسیار است گفت: "مکر بد و فکر بد جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد" (سوره فاطر _ 43)


گفتم من تنها یاوری ندارم ولی آنان بسیارند.


گفت: "چه بسیار آمده که گروهی اندک به یاری خدا بر سپاهی غالب شده‌اند خدا یاور صابران است" (سوره بقره _ 249)

                                          لطیفه‌هایی از پادشاهان

منطق قرآنی

وقتی عمرولیث (دومین پادشاه صفاری) به نیشابور وارد شد سپاهان او در خانه‌های مردم می‌گرفتند و اوضاع اهل شهر بسیار سخت شده بود.
در این هنگام زنی برای دادخواهی نزد لیث رفت و گفت من زنی بیوه هستم و چهار کودک خرد سال دارم و در این شهر خانه‌ای دارم که لشکریان تو آن را تصرف کرده‌اند و ما آواره کوچه‌ها گشته‌ایم اگر دستور دهی که خانه ما را به ما برگردانند و ما را از خواری و رسوایی نجات دهی از عدل و انصاف تو دور نخواهد بود.


لیث خشمگین شد و گفت: سپاهان من از سیستان خانه و کاشانه‌ای با خود نیاورده‌اند مگر تو در قرآن نخوانده‌ای که: "پادشاهان به هر شهری که وارد می‌شوند آن را خراب می‌کنند و عزیزان آن شهر را خوار و بی مقدار کنند" (سوره نمل _ 34)


زن گفت: ای پادشاه مگر تو آیه بعد از این را فراموش کرده‌ای که در حق ظالمان و خانه‌های آنها فرموده که: "این است خانه‌های بی صاحب ایشان که چون ظلم کردند همه ویران شد و در این کار هلاکت ستمکاران) برای دانایان آیت عبرت است" (سوره نمل _ 52)


عمرولیث از شنیدن این آیه چنان متاثر شد که به گریه افتاده و دستور داد که تمامی سپاهان از شهر خارج شوند.

                                          لطیفه‌های از غلامان

تقدم مال بر فرزند

خواجه‌ای مال خود را بین فرزندانش تقسیم می‌کرد و غلامی خردسال داشت.


غلام گفت: ای خواجه اول به من چیزی بده بعد به فرزندانت.


خواجه پرسید چرا؟


غلام جواب داد: برای اینکه خداوند در قرآن می‌فرماید: "مال و فرزندان زینت زندگانی دنیوی هستند..." (سوره کهف _ 46). و در این آیه مال را از فرزندان مقدم آورده ، من هم که جزو اموال تو هستم پس بر فرزندانت تو تقدم دارم.


خواجه با شنیدن سخن خردمندانه و زیرکانه غلامش ، خوشحال شد و او را آزاد کرد.

                                           لطایفی نماز جماعت

راهنما

عالمی در نماز جماعت آیه‌ای خواند و دنباله آیه را فراموش کرد. کسانی که به او اقتدا کرده بودند به جهت احترام چیزی نمی‌گفتند تا یادش آید.
سرانجام پس از مدتی ان عالم چون دید بقیه آیه یادش نمی‌افتد این آیه را خواند "... آیا در میان شما یک مرد خیرخواه رشید نیست." (سوره هود _ 78)


در این هنگام یکی از نمازگران که مقصود امام جماعت را فهمیده بود دنباله آیه فراموش را به یادش آورد.

اگر نوح نمی‌رود دیگری را بفرست

مردی عرب به نماز جماعت ایستاده بود ولی بسیار عجله داشت و می‌خواست نماز هر چه زودتر تمام شود و او به کارش بپردازد.
پیشنماز بعد از خواندن سوره فاتحه سوره نوح را شروع کرد و گفت: "ما فرستادیم نوح را..." (سوره نوح _ 1)


اما دنباله آیه را فراموش کرده بود و مدتی نمازگزاران را منتظر گذاشت.


مرد عرب که نمی‌توانست صبر کند با صدای بلندی گفت: ‌ای قاری! اگر نوح نمی‌رود کس دیگری را بفرست و ما را بیش از این در انتظار مگذار.

منبع

·         گنجینه لطایف _ فخرالدین علی صفی

 

خاطرات حاج آقا قرائتی

روزي كه به تلويزيون رفتم

خدا رحمت كند شهيد مطهري را. چون مرا مي شناخت و برنامه هاي مرا ديده بود، همان سال 58 مرا به تلويزيون معرفي كرد. به سراغ رئيس وقت صدا و سيما رفتم . ايشان گفت : تلويزيون جاي آخوند نيست ، جاي هنر است .
گفتم : احتمال نمي دهي من معلّم هنرمندي باشم ؟ دستور داد مرا به اتاقي بردند كه عدّه اي از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چيست ؟
گفتم : من  معلّم هستم و مي خواهم درس دين بدهم ، از اين لحظه تا دو ساعت مي توانم با حرف حق شما را چنان بخندانم كه نتوانيد لب هاي خود را جمع كنيد.
ساعت گذاشتند و من برنامه بسيار شادي را اجرا كردم و بالاخره ورود من به تلويزيون مورد قبول آنان واقع شد.
 

كتك مبارك !

مرحوم پدرم اصرار زيادي داشت كه من محصل  روحاني شوم و من مخالف بودم و به دبيرستان رفتم .

روزي گزارش چند نفر از همكلاسي هايم را به مدير دادم كه اينها در مسير راه اذيت مي كنند، مدير هم آنها را تنبيه كرد. آنها هم  در مسير برگشت  كتك مفصّلي به من زدند كه سر و صورتم سياه شد و بي حال روي زمين افتادم و به سختي خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چي شده ؟ گفتم : هيچي ، مي خواهم بروم حوزه عليمه و طلبه شوم .
راستي چه خوب شد آن كتك را خوردم!
 

به شما حجره مي دهيم

سالهاي اوّل طلبگي در قم ، خواستم در مدرسه  آيه الله گلپايگاني (ره ) حجره بگيرم ودرس بخوانم . گفتند: به كساني كه لباس روحانيت نپوشيده اند حجره نمي دهند.

خودم خدمت ايشان رسيدم ، فرمود: شما كه لباس نداريد معلوم است كم درس خوانده ايد. به ايشان عرض كردم  به من حجره ندهيد، ولي اجازه دهيد يك مثال بزنم !

گفتم مي گويند فردي در كاشان به حمام رفت ، وقتي لباسهايش را بيرون آورد همه گفتند: اه ، اه ، چه آدم كثيفي ! 

لباسهايش را پوشيد تا از حمام بيرون برود، گفتند: كجا مي روي ؟ گفت : مي روم حمّام تا تميز شوم بعد بيايم حمّام !

 گفتم حال حكايت شماست كه مي گوئيد برو درس بخوان بعد بيا اينجا درس بخوان ، اول روحاني شو بعد بيا اينجا روحاني شو. وقتي اين مثال را زدم ايشان خيلي خنديد و فرمود: به شما حجره مي دهيم ، شما اينجا بمانيد.

 

خنده پدرم

روزهاي اوّل ازدواجم بود، با همسرم آمديم قم و خانه اي اجاره كرديم . يك اطاق 12 متري داشتيم ، ولي يك فرش 6 متري . پدرم آمد منزل ما احوال پرسي ، گفتم : اگر يك فرش 12 متري  داشتيم و اين اطاق فرش مي شد زندگي ما كامل بود. پدرم خنديد! گفتم : چرا مي خنديد؟ گفت : من 80 سال است مي دوم زندگي ام كامل نشده ، خوشا به حال تو كه با يك فرش زندگي ات كامل مي شود.

 

جشن عمّامه گذاري

رسم است كه طلاب علوم ديني ، براي عمّامه گذاري جشن مي گيرند. مقداري سهم امام داشتم و موقع عمّامه گذاريم بود، رفتم خدمت آيه الله العظمي گلپايگاني (ره ) عرض كردم اجازه بدهيد از اين سهم امام براي جشن عمّامه گذاري استفاده كنم ؟ ايشان فرمودند: ما كه براي عمّامه گذاري جشن نگرفتيم ، ملاّ نشديم !؟
 

جايزه ويژه !

يك روز در منزل ديدم خانم دستگيره هايي دوخته كه با آن ظرفهاي داغ غذا را بر مي دارند كه دستشان نسوزد، آنها را برداشته و به جلسه درس بردم .

وقتي خواستم جايزه بدهم به طرف گفتم : يكي از اين سه جايزه را انتخاب كن :  يك دوره تفسير الميزان يا سه هزار تومان پول ياچيزي كه به آتش دنيا نسوزي .
گفت: مورد سوّم. من هم دستگيره ها را به او دادم. همه خنديدند.

 

خوابم  كه نماينده امام نيست !

تا دير وقت در جايي مهمان بودم ، موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم : موقع نماز صبح مرا بيدار كن . گفت : عجب ! شما كه نماينده امام هستي ، گفتم : آقا! خودم نماينده امام هستم ، خوابم كه نماينده امام نيست !
 

فوتبال به جاي سخنراني

جبهه جنوب  بودم ، برادران در حال بازي بودند، خواستند بازي آنان را براي سخنراني من تعطيل كنند، گفتم : نه ، خودم هم لباس را كندم و با آنان بازي كردم.
 

به تو بودم!

در كاشان ديوانه اي وقت نماز وارد مسجد شد و با صداي بلند به مردم گفت : همه شما ديوانه ايد. همه خنديدند.

گفت : همه شما چه و چه هستيد. باز همه خنديدند.

 آمد صف جلو و رو كرد به پيشنماز و گفت : آقا به تو بودم . بعد شروع كرد و يكي يكي گفت : أقا به تو بودم ، أقا به تو بودم ، اين دفعه مردم عصباني شده ديوانه را بغل كردند و از مسجد بيرون انداختند.
از كار اين ديوانه ياد گرفتم كه گاهي بايد گفت : أقا به تو بودم و سخنراني عمومي تاثير ندارد.

 

 

 

دفعات بازديد: 7731